Website TemplatesJoomla TemplatesWeb Hosting
ورود



رای گیری
ضرورترين نياز نامق چيست ؟
 
صفحه اصلی

خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه می داند ؟

خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه می داند ؟

یک داستان قدیمی چینی هست که می گوید :

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می زد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .

همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند :  

عجب بد شانسی ای آوردی .

پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه می داند ؟"

 چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . این بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : "عجب خوش شانسی آوردی !"

اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه می داند ؟ "

 بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می کرد یکی از آن اسب های وحشی را رام کند، از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست . باز همسایگان گفتند : " عجب بد شانسی آوردی ؟ "

و این بار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه می داند ؟ " 

در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آن ها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود، آن ها را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمی تواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند . 

"خوش شانسی ؟

بد شانسی ؟

کسی چـــه می داند ؟" 

 هر حادثه ای که در زندگی ما روی می دهد ، دو روی دارد . یک روی خوب و یک روی بد . هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست . بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .زندگی سرشار از حوادث است .

 

دو دوست

دو دوست

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.

بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.

یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد

ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت:

امروز... بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.

تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛

لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.

بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:

امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.

دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا

این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند

ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادهاببرد

 

تعبير يك پرفوسور از زندگي

تعبير يك پرفوسور از زندگي
 
پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار

سنگین خود را
روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.
 

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ

از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
 
سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
 
و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه

ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز


بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید

که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
 

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛


و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار

دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
 

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه


محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین

ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
 

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من


می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی


شماست، 
توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند


– خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، 
دوستانتان 
و مهمترین


علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها

باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل


تحصیتان، کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها

هستند
- مسایل خیلی ساده."
 

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی

برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین


زندگیتان. 
اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش


پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان


اهمیت داره باقی نمی مونه
. به چیزهایی که برای شاد بودنتان


اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای


چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با

اونها خوش بگذرونین.
 
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
.....
 

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت

دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه

ها هستند."
 
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه

چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این


 

بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و


 

پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو


 

فنجان قهوه با یک دوست هست! "

 
آمار بازدید کنندگان
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز91
mod_vvisit_counterدیروز224
mod_vvisit_counterاین هفته91
mod_vvisit_counterاین ماه3394
mod_vvisit_counterکل بازدیدها123097
حاضرین در سایت
 5 مهمان حاضر